تبليغاتX
مگه یادم میره

مگه یادم میره

                                  رفت
 
                      رفت و منو تنها گذاشت با كوله بار خستگي-
                                گم شدم و تنها شدم تو كوره راه زندگي
                              رفت و نگاهي ام نكردبه اين مسافر غريب
                               كه بعد اون چه ميكشه از اين همه درد و فريب
                      رفت و نگامو نديد كه غرق بارونو غمه
                    از اين همه درد هرچي بگم بازم كمه
                         رفت و بازم تنها شدم با خاطرات بچگيم
                 با يك بغل شعرو غزل كه گم شده تو زندگيم
                       رفت و كتاب عشقمو زير غبار روزگار
                    از ياد اون رفت و حالا منم اسيرو بي قرار
 
 
 

          مهربانم، ای خوب!

       یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا
         بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
     تک و تنها، به تو می اندیشد
     و کمی،
    دلش از دوری تو دلگیر است....
  مهربانم، ای خوب!
  یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،
 به رهت دوخته بر در مانده
 و شب و روز دعایش اینست؛
   زیر این سقف بلند،  هر کجایی هستی، به سلامت باشی
         و دلت همواره، محو شادی  و تبسم باشد...
        مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛
        یک نفر هست که دنیایش را،
        همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
       و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
    مهربانم، ای خوب!
        یک نفر هست که با تو
       تک و تنها، با تو
      پر اندیشه و شعر است و شعور!
          پر احساس و خیال است و سرور!
       مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛
       یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است
     و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
        از ته قلب و دلش می بوسد
       و دعا می کند این بار که تو
          با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
         و پر از عاطفه و عشق و امید
               به شب معجزه و آبی فردا برسی…
                                    
                   
                                      

انت الحیاه 

انت مين هواك بقلبي يدوم

تو کی هستی كه عشق تو هنوز در قلب من ادامه داره

 

انت مين لحظة ما بنساك

تو کی هستی که یک لحظه هم نمی تونم فراموشت کنم

 

انت مين وعني غايب يوم

تو کی هستی که اگر یک روز از من دور بشی

 

عل حنين بيعيشني هواك

این عشق توئه که با مهرباني به من زندگي مي ده

 

لما بتكون حدي عاطول

کاش میشد برای مدتها پيشم باشی

 

 شو بتحلالي الساعات

چقدر آن ساعت ها برایم شیرین میشد

 

لما بتكون حدي عاطول بتنسيني الحياة

کاش میشد برای مدتها کنارم باشی باعث مي شدي زندگیم را فراموش كنم

 

انت الحياة من دونك ما بعيش

اصلا تو خودِ زندگی هستی!  بدون تو زندگی نمی کنم

 

 ما بدي تبعد عني

نمی خواهم از من دور بشی

 

 بعد اللحظات لو عني بتغيب بغيابك بتجننني

لحظه ها را مي شمارم اگر از پيشم بري. با دوري ات مرا ديوانه مي كني

 

من زمان شاغلي عقلي فيك

خيلي وقت است که فکرم را به خودت مشغول کرده ای

 

 من زمان عيني ما بتنام

خيلي وقت هم هست كه چشم من خواب نداره

 

 بالحنان مع روحي عم لاقيك

با مهربانيِ تمامِ وجودم ،  تو را ملاقات مي كنم

 

 بالحنان انت احلى غرام

با مهربانی! تو شیرین ترین عشقی

 

 

شعري براي تو

 
گله دارم
من از تو هم گله دارم
از تويي كه گاه نمي بخشمت
و گاه باعث مي شوي
خودم را نبخشم
از تويي كه نمي دانم
براي من چه هستي
چه بودي
چرا بودي ؟ يا چرا نبودي؟
از تويي كه فكر مي كنم
هنوز بايد براي نبودنت
اشك ريخت
از تويي كه گاهي
مي خواهم كه نباشي
از تويي كه گاه
از ته دل صدا ميزنم
كه باشي
كه بيايي
كه بماني
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه
 
 
باران می بارید
باران تند می بارید
و من
و تو
زیر باران بدون اینکه دیگران را ببینیم
داشتیم رها می شدیم از همه چیز.
بجز چیزهایی که با هم داشتیم و چیزهایی که ریز ریز جمع کرده بودیم
دار وندارمان دو دل بود که نمی دانست آنشب زیر باران چگونه بتپد ....
 
باران بی امان می بارید،
هوا تاریک بود و جاده پر پیچ و خم
و تو آشنای جاده و من
غریب...
جاده تو را می شناخت از سالها قبل
و انگاری تو را دوست داشت
با تو حرف می زد
اما من
فقط در آن جاده تو را داشتم و شور و شوق بچه گانه وجودت را ...
انگار داشتی پرواز می کردی 
رها بودی و در پیچ و خم جاده شعر خواب می خواندی
و من
چه کودکانه با صدای لالایی تو در رویایی عمیق فرو می رفتم........
شب
و آرزوی بودن با تو در شب 
چه رویای صادقانه شیرینی که داشت به حقیقت می پیوست
و من چه آرام و بی اختیار خود را به آن می سپردم ......
دعا کردم آن شب صبح نشود دعا کردم هرگز جاده انتها نداشته باشد  دعا کردم هیچ چیز آن شب هرگز تغییر نکند خیلی دعا کردم خیلی ......
رفتیم و رفتیم تا به بالاترین نقطه رسیدیم
به بالاترین نقطه
به یک پنجره که رو به آرامش باز می شد
چشم به آینه دوختیم و در آینه دیدیم زیبایی و شکوه لحظه ای را که اوج رسیدن بود .........
پی نوشت1: امروز یادگاری روی یخ یکساله شد .... یکسال نوشتم تا بخونی اگه خوندی بدون که اینجا بی تو به من خیلی سخت گذشت ولی روزهای با تو بودن توفیقش اینه که می شه این روزها رو تحمل کرد......
 
       
                          عشق من میریم فارس و نانسی عجرم
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 21:38  توسط سمانه  | 

          کاش بدانی که جز خدا وتو کسی دیگر در دلم نیست ...

            سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن

میدونم که جایی توی دلت ندارم.

میدونم هیچ وقت به تو نمی رسم.

میدونم لیاقت با تو بودن رو ندارم.

همیشه آرزو داشتم که یه روزی حرفهای دلم رو به تو تقدیم کنم.

و تو وقتی کنارم نشستی و لبخند میزنی حرفام رو بشنوی

اما افسوس که هرگز نمیشه ...

این وبلاگ رو تنها برای تو درست کردم

میدونم که خیلی خوش باوری هست که بگم این وبلاگ رو ساختم که شاید اگر یه بار دیدیش به یاد بیاری که یکی هست که میدونه که هیچ وقت به تو نمیرسه

اما همیشه منتظرت میمونه ...

این دست نوشته های دل را تقدیم میکنم به آنکه دوستش دارم و هیچ گاه در خاطرش نمی مانم

تقدیم به آرش عزیز که تنها بهار زندگی من در پاییز خزان آرزوهایم است ...

.........................................................................................................................................

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار ایدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند
او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را
ای اینه مردم من از حسرت و افسوس
او نیز که بر سینه فشارد بدنم را
من خیره به اینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

عشق يعني خاطرات بي غبار               

                              دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا ، يك نياز                

                                    زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست ا       و

                                 زير باران دست تو در دست او

عشق يعني ملتهب از يك نگاه              

                               غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت شور عشق    

                                   گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني "بي تو هرگز ..."پس بمان    

                                     تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني هر چه داري نيم كن            

                                   از برايش قلب خود تقديم كن

 
Image and video hosting by TinyPic

لبي در التهاب بوسه اي سوخت
دلي دربي كران ناله اي سوخت
كجا يي ماه تابان شب من
سری درالتهاب سینه ای سوخت
بيا تا جان به تن دارم تنم را
نوازش ده كه دربي پردگي سوخت
تو كز اشوب دل سر نسخه داري
كه دل در اعتراف ساده اي سوخت
ببر مي ميگساري كار من باد
كه شايدفر به ضرب باده اي سوخت
ميان دستمان ديوار مرگ است
كه حتي مرگ بر ديواره اي سوخت
به فرداي نگاهي چشم دارم
كه چشمانم به راه جاده اي سوخت
كنار ماه و اب وسنگ و نازت
دل نازك ميان گريه اي سوخت
به هنگام حضور گرم دستت
همه تاب و توان سينه اي سوخت
سرم در التهاب سینه ات ماند

لبم در التهاب بوسه ات سوخت

 
//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

کاش بدانی که جز خدا وتو کسی دیگر در دلم نیست ...

عشق يعني:خواستن، اما نگفتن

عشق يعني:سوختن ، اما ساختن

عشق يعني:طغيان دل ،اما لب فروبستن

عشق يعني:با چشم سخن گفتن و با حسرت سكوت كردن

عشق يعني:راز، رازي كه حتي معشوق نيز نداند

عشق يعني:

خواستن براي دوست،

زيستن براي دوست،

بودن براي دوست،

مردن براي دوست،

بي آن كه باشي و

بخواهي كه باشي.

عشق يعني:

مناجات شبهاي تنهايي،

وضو با قطرات اشك گرفتن.

عشق يعني:

روزي بي صدا،بار سفر بستن و رفتن

عشق يعني:

پرستش،بدون چشمداشت

نيايش،بدون خواهش

ستايش،بي صدا

رفاقت، بي جفا

صداقت، بي ريا

عشق يعني:

چون خورشيد، تابيدن بر شبهاي دوست

و چون برف، ذوب شدن بر غم هاي دوست...

 تقدیم به آن که دوستش دارم هیچگاه در خاطرش نمی مانم

Image and video hosting by TinyPic
 

با اهنگ عشقمان با من برقص

 

با من بخند حتی انگاه که احساس حماقت میکنی

قصه

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی

فردا مرا چون قصه فراموش می کنی

i love you

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تو اینجا نیستی ! و من تنهای تنها
با سکوتی سخت درگیرم !
و می دانم اگر دیگر نیایی
در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید
" می میرم "
امید باز گشت تو مرا زنده نگه می دارد و
آری ....... تو می آیی !
" تو .... ای تنها بهانه من "
و می دانم که دوباره شاخه های خشک احساسم جوانه می زند !
و من بار دیگر لبریز از عشق با تو بودن
تمام لحظه های تلخ پاییزی ام .....
تمام لحظه های بی تو بودن را.......
و تمام خاطرات سرد و بی روح نبودنت را......
با تمام دلتنگی هایم......
به دست باد می سپارم !
بیا ... و با آمدنت بگیر از من
این همه دلتنگی را !
I Love You :: NiceKarachi.com

تومثل یک گل سرخی
تو ی باغ بی بهار
یه شهر شب گرفته
مثل خواب تک سوار
تو مثل یک کلید عشقی
واسه قفل این قفس
تو با منی همیشه
تا نیفتم از نفس
گیتار من آواز تو
می خونم با چشمای ناز تو
گیتار من آواز تو
می خونم با چشمای ناز تو
واسه خوندن از تو باید
به کدوم نفس رسید
تو کدوم ترانه میشه
عاشقی رو داد کشید
وقتی هستی تن دیوار
می شه پر از پنجره
مثل رقص وازه هایی
تو سکوت هنجره
گیتار من آواز تو
می خونم با چشمای ناز تو
گیتار من آواز تو
می خونم با چشمای ناز تو


گیتار من آواز تو
می خونم با چشمای ناز تو
گیتار من آواز تو
می خونم با چشمای ناز تو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 20:31  توسط سمانه  | 

ای کاش می فهمیدی نه درک "که تا حدی که خدا عشق را در دلم گذاشت می خوانمت اما دریغ از حتی یک ندا که در جوابم هوس را می خوانی حکایت غریبی است روزگار اما حکمتش هجرانیست دردا"دریغا  که در این مهلت عمر روزگار بی وفا بر ما جفا کرد "جفا صبورم در فراغت ای کاش فقط می فهمیدم که تو فراغت را با قسمت می کنی دل خوشم که روزی مرا دریابی"""این روز سعادتمندم.

 

 

 

تا کی میخوای ردم کنی

پیش همه بدم کنی

می خوای که از عشق خودت

رسوای عادتم کنی

حالم خراب و داغونه

بی مهریات فراونه

اگه منو نخوای دیگه

نفس برام نمی مونه

نفس برام نمی مونه

گریهامو نمی بینی

غصه هامو نمی دونی

فریاد قلب زخمیمو

از تو چشمام نمی خونی

فرقی برام نمی کنه

که من بمونم یا برم

حتی دلت نمی سوزه

که پیش چشمات بمیرم

اینقدر دل شکسته ام

از این زمونه خسته ام

تو از پیشم رفتی و من

هنوز به پات نشسته ام

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 20:48  توسط سمانه  | 

واسه ما همیشه زود دیر میشه لحظه
بودن و نبودنی که کاش بیرزه
همتی کن پای این سقف شکسته
نگو این سقوط آخر راهتو بسه
کم نشو تو وحشت باغی که سوخته
سکه خنده تو کی به غم فروخته
نگو تقدیر تو صد تا گره داره
قحطی نور رو نذار پای ستاره
نوبت ما که میشه پیر میشه زنجیر میشه لحظه
به خدا دو روز دنیا به بدیهاش نمیرزه
گریه کن برای عاشقانه دیدن
قد بکش شوق پریدن تو با من
واسه ما همیشه زود دیر میشه لحظه
کاری کن نفس کشیدنت بیرزه

ای زندگی باور نکن
دیگر تو رو باور کنم
این عمر باقی مونده رو
درپای تو پرپر کنم
نفرین بمن گربعداز این
با هر فریبم سر کنم
گرشکوه ای دارم زدل
از دست تو باور کنم

ای زندگی باور نکن
دیگر تو رو باور کنم
تو شکستی منو اسون
تو گرفتی منو از اون
اون که چشماش رنگ دریاست
رو لباش بود طعم بارون
نفرین بمن گربعداز این
با هر فریبم سر کنم
گرشکوه ای دارم زدل
از دست تو باور کنم

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار . تو این سکوت
چه بی صدا . نفس نفس

از این نامهربونی ها
دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی
یه روز دستاتو می گیرم

تو این شب گریه می تونی
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد همخونه
چی میشه عاشقم باشی

دوباره من دوباره تو
دوباره عشق دوباره ما

دو هم نفس دو هم زبون
دو همسفر دو همصدا

تو ای پایان تنهایی
پناه آخر من باش


تو این شب مرگی پاییز
بهار باور من باش
بذار با مشرق چشمات
شبم روشنترین باشه
میخوام آیینه خونه
با چشمات همنشین باشه

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار تو این سکوت
چه بی صدا نفس نفس
                                                                                     

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 9:59  توسط سمانه  | 

 

منو درگير خودت كن تا جهانم زير و رو شه

تاسكوت هر شب من با هجومت روبه رو شه

بي هوا بدون مقصد سمت طوفان تو ميرم

منو درگير خودت كن تا كه آرامش بگيرم

با خيال تو هنوزم مث هر روز و هميشه

هر شب حافظه ي من پر تصوير تو مي شه

با من غريبگي نكن با من كه درگير توام

چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام

تو همين جايي هميشه با تو شب شكل يه روياست

آخرين نقطه ي دنيا تو جهان ِمن ،همينجاست

تو همين جايي و هرروز من به تنهايي دچارم

منو نزديك خودم كن تا،تو رو يادم بيارم

با من غريبگي نكن با من كه درگير توام

چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام

اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه 
درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه

 
اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه
گرداي رو آينه ها فقط غم زندگيه


اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه


اين روزا كار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه


اين روا آسمونمون پر از شكسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه 

اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه 
درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه


اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه
گرداي رو آينه ها فقط غم زندگيه


اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه


اين روزا كار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه


اين روا آسمونمون پر از شكسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه

 

تحمل کردن زیباست

اگر قرار باشد روزی به تو برسم

  انتظار اسان است  

 اگر قرار باشد دوباره تو را ببینم

زندگی شیرین است

اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم 

     مشکلات حل می شود  

اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم

لطفا فوتم نکن؛می خواهم در سینه ی تو تمام شوم 

اشک ها همه به لبخند تبدیل می شود

اگر قرار باشد تو را یک بار ببوسم

و لبخند ها دوباره به اشک

فقط اگر ببینم خیال رفتن داری

زنگیم می سوزد اگر بفهمم روزی از من دل گیر شده ای 

* دوستت دارم*

 

نیمه شب آواره وبی حس وحال...درسرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال...دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت...یک دو سال ازعمررفت وبرنگشت

دل به یاد آورد اول بار را...خاطرات اولین دیدار را

آن نظربازی و آن اسراررا...آن دو چشم مست آهووار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود...چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او...هم نشین و هم زبان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی...اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر...وای از آن عمری که با او شد بسر

مست او بودم زدنیا بی خبر...دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد...گفتگوها بین ما آغاز شد

 

 

 

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو


براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده


براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو


براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه


براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن


براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير


براي عشق وصال كن ولي فرار نكن


براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن


براي عشق بمير ولي كسي رو نكش


براي عشق خودت باش ولي خوب باش

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 13:45  توسط سمانه  | 

تو را دوست می‌دارم

تو را به جای همه کسانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم

برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم

برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر نخستین گل‌ها

برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان

تو را برای خاطر دوست‌داشتن دوست می‌دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.

جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟!

 من خود، خویشتن را بس اندک می‌بینم.

بی تو جز گستره بی‌کرانه نمی‌بینم میان گذشته و امروز.

از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم

می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم

راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست

تو را برای خاطر سلامت

به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می‌دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

تو می‌پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیستی

تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود

بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

 

Wallpapers

 

 

پرنده ای که دوسش داری رهاش کن...!

اگه عاشق باشه بر می گرده

وگرنه...؟!

هیچ وقت عاشق نبوده...

هیچ وقت...!

 

 

ديدمش از دور كه ميرفت اشك سردي تو چشاش بود  

   اون نمي خواست بره اما زنجيـر اجبـار بــه پاش بود

      مي شنيدم هق هقش رو كـه مي گفت تــا فردا بـدرود

         لحظه هاي تـلخ بــوده امـا  دل من منـتـظـرش بـــود

            بــه سلامت اي همه كس مي دونـم كه بر ميـگردي

                مي دونم دلت همـين جــاست از دلـم سفـرنكردي

                    خيلي زود رفتنـه جاده امـا من اونـو مي ديــدم

                          خـداحـافظ گفتـنـش روخيلي روشن ميشنيدم

    چند قدم مونده به بودن   ذره اي نزديكترازمن   سر وعدمون نشستم    تشنه به تو رسيدن

   بغض سردم نعره ميزد  خداحافظ عشق رويام    ميمونم تا بر بگردي   روي نيمكت لب دريا

ImageImageImageImageImageImageImageImageImageImageImageImageImageImageImageImageImageImageImageImage

نذار باور کنم ، تنهای تنهام

نمی خوام با کسی غیر از تو باشم

می خوام از خوابی که لحظه اش وصاله

برای دیدن روی تو پاشم

اگه تو باشی و دنیا نباشه

می شه با تو همه دنیا رو حس کرد

همه دنیا بیاد و تو نباشی

دلم دق می کنه با این همه درد

تموم زندگیمو زیر و رو کن

که بی تو دلخوشی هامم گناهه

خودت باش و من و دیووانگی هام

فقط با تو دل من رو براهه

بذار باور کنم اینو که با عشق

حقیقت می شه تو افسانه باشه

می شه افسانه ها رو زندگی کرد

اگه حق با منه دیوانه باشه

می شه افسانه ها رو زندگی کرد

اگه حق با منه دیوانه باشه

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 19:7  توسط سمانه  | 

  چقدر آدمها  همدیگر رو  زود فراموش میکنند

امروز دلم خیلی گرفته بغض گلوم فشار داده داره خفم میکنه ولی یادت رفت خودت بودی ئباره بهم پیام دادی گفتی بیا

هرشب روی نیمکت های خیس می نشینم به یاد گذشته اما اکنون دیگر تو نیستی .

 

                 من و تو

                   ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست

                           گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست

                              نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد

              قصه ی دل می نویسد حاجت گفتار نیست

                    در آننفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

                بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

              به وقت صبح قیامت که سر ز خاک بر آرم

                  به گفت وگوی تو خیزم . به جستوجوی تو باشم

                           حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم

                     جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم

تنها ترین عاشق 

یادمان باشد

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم                           وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیــــم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست                             گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد سر سجاده ی عشـق                                جـــــز برای دل محبوب دعایـی نکنیـــــــم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند                                طلب عشـــــق ز هر بی سرو پایی نکنیـــم

                                                 S          A

                    زندگي رسم خوشايندي است .

                  زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،

                        پرشي دارد اندازه عشق .

                 زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.

                زندگي جذبه دستي است كه مي چيند .

                زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است .

               زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره .

               زندگي تجربه شب پره در تاريكي است .

               زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.

                  زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.

                  زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست .

                 خبر رفتن موشك به فضا ،

                   لمس تنهايي (( ماه )) ،

                    فكر بوييدن گل در كره اي ديگر .

     *****

زندگي  شستن يك بشقاب است .

زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است .

 زندگي  (( مجذور )) آينه است .

زندگي گل به (( توان )) ابديت ،

زندگي (( ضرب )) زمين د رضربان دل ها،

زندگي (( هندسه )) ساده و يكسان نفس هاست .

 

        A A N E H

رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم
                               بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم
                             یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم
                        غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم               

                        
                         به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد
                           عجب از محبت من كه در او اثر ندارد
                         غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد
                         دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
                                     TinyPic image 
آخرین شماره معکوس

 

سلام ای غروب غریبانه دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

زخمه های دل

ضربه بر ابن جسم کاهیدم مزن

زخمه بر این قلب رنجورم مرن

عشق آخر کند  از بن ریشه ام

منکه خود دیوانه ام گولم مزن

گفتي از ياد تو ميرم نه عزيزم مگه ميشه ، بجا چشمام قلبم اما پيش توست تا هميشه ...

 قلبم به ياد تو مي تپد نگاهم تورا مي جويد.
    

     معبودم هنگاميكه زندگيم به شبهاي تيره وتار شباهت داشت، زماني كه مرگ

     را از دريچه ديدگانم به خود نزديك ميافتم، عشق تو در آسمان تيره و ظلماني

     وجودم طلوع كرد ودرافق مقدس عشق تو زندگي از دست رفته ام راباز يافتم.
    

     وجود تو نگاه تو عشق تو مهر تو هر كدام رشته عمر مرا بدست گرفته و

     حلاوت و شيريني به زندگيم بخشيدند .

    قلب وجان من:حتي اگر بميرم،ديده و روح من به آرزوي تو زنده خواهد ماند.

                   بی تو بغض فضا وا نمی شود ، یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود ، بر صفحه دلم تو نوشتی صبور باش  ، قلبم غبار دارد و معنا نمی شود

                        کاش از کوی تو يک لحظه گذر می کـــردم
                        کاش  بر  چهره  تو  مستانه نظر می کردم
                        کاش می شد که  فدايت سر و تن می کردم
                        کــاش اين خــــانه دل  زير و زبر می کردم
                        کاش  از  لعل و لبت بوسه چوگـــل ميچيدم
                        کــاش  قبل  از اجلم  روی  تو را می ديـدم

                        کاش کمتر غم هـــجران تـــورا می خوردم
                        کــاش  نزد   قدمت  خنده  کنان  می مـردم
                        کـــــــــاش  از  چهره گلفام تو می بــوييدم
                        کاش  يک  لحظه  من از پای تومی بوسيدم

                               كاش ....   كاش ....  كاش ....

 

این روزها لحظه به لحظه پر و خالی می شوم!
دلم دارد می پوسد
آن نگاه غمگین
اين سکوت عذاب آور
ن ا ب و د م می کند
کاش بودی و دستانت می شد لحظه اي برای من
کاش بودی و سرت را می گذاشتی روی پاهایم
دست می کشیدم لای موهایت
همانطور كه گفته بودي نوازش كن
نگاهم می شد تنها برای تو
می رفتیم در وجود هم
آن وقت شاید کمی از این آشفتگیهایم کاسته می شد
این روزها من را چه شده
چرا هی نابود می شوم در خود !
دیشب وقتی به رويا دیدمت،
وقتی صدای گریه هایم پیچید در ثانیه هایم
د ا غ و ن شدم

از این دلتنگي ها ، از این سکوتها ،
از این چشمهایی که بعد از رفتنت
مهمان همیشگیش شده اشک و اشک و اشک ...
ندانستم چه کنم، نمی دانم چه کنم، باید چه کنم،
چرا هیچ کاری نمی توانم بکنم !؟!؟

افسوس و صد هزار افسوس !!

به من تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را ز" ناچاریست گر همه صحبت ما میشوی گاهی آری؟
 
 
من اگر روح پريشان دارم ؛ من اگر غصه هزاران دارم ؛ گله از بازي دوران دارم ؛ دل گريان،لب خندان دارم ؛ به تو و عشق تو ايمان دارم ....
 
 
بازدلم بهانه ات را گرفته است

   

  و دیوانه وار وجودم را زیر و رو می کند تا شاید تو را بیابد

     

چند وقتی است که گم شده ای

     در لابلای تار و پود وجودم

     اصلاً خودم شده ای،دلم،روحم،قلبم،چشمم،دستم...

     خودِ خودِ من شده ای

     با این حال از من دوری

     دورتر از ستاره ای که تو آن شب آشنایی برای طلوع عشقمان نشانه کردی

     واااااااااای چه دست نیافتنی شده ای

     چه دور شده ای از من،چه دور مانده ام من از تو و چه مشتاق ..

     آه چه فاصله ای است بین چشمان من و تو

     چه دور است بوسه هایت از گونه هایم

     وچه سرد است دستانم بی حضور گرمای دستانت

     من عاشق دیروزم ومشتاق امروز و دیوانه ی فردا

    عاشق حرفهای دیروزت و مشتاق دیدن امروزت و دیوانه ی آغوش فردایت

     ای عزیز ترین ، كاش مي شد که دیوانگی فردایت را با تمام وجود حس کنم

     ولی حتي اگرهم نیایی باز هم دیوانه ات خواهم بود

     دیوانه ی نبودنت، دوریت، کمبود حضورت، نداشتن بوسه هایت....

    و شايد دیوانگی نبودنت جنونی کشنده شود برای آغازسفر به نیستی

    و من بمانم و حسرت بوسه ات

    من بمانم و سردی دستانم

    من بمانم و .....

                        همه ی زندگی من اون نگاه عاشقت بود، حالا ميگي كه به جز من یکی دیگه لایقت بود

 

                                    لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

                             تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...

                             تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ...

                             لمس  کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...

                             كه از قلبم بر اين صفحه مي چكد

                             لمس کن گونه هایم را که خيس اشك  است و پُر شیار ...

                             لمس کن لحظه هایم را ...
                             تویی که نمی داني من كه هستم٬

                             لمس کن این با تو نبودن ها را 

                             لمس کن  ...

 
 توي این شبهای تار، رو بخار پشت شيشه ،اسمتو نوشتم اما ،ميدونم بي تو نميشه ، ميدونم كه با تو بودن يه هواي ديگه داره، اين دل عاشق و تنها ، طاقت دوري نداره،همه ي شعرام و خوندم، كه تو برگردي دوباره،آخه اين دلم بجز تو ، هيچ كسي رو دوست نداره

من از تو دل نمی برم  اگر چه از تو دل خورم

                                               به خاطرات بسپرم اگر چه گفته ای تو را

هنوز هم خیال کن   کنار تو نشسته ام

                                                به خاطرت شکسته ام  منی که در جوانیم   

تو در سراب آینه   شبانه خنده می کني

                                               خودت برنده می کني   منه شکست داده را           

نیامدی و سالها    نگه به جاده دوختم      

                                               چه عاشقانه سوختم   بیا ببین که بی تو من            

رفیق روزهای خوب  رفیق خوبه روزها

                                                 همیشه در هنوزها    همیشه ماندگار من 

صدا بزن مرا شبی  به غربتی که ساختی

                                              بدون من شناختي  به لحظه ای که عشق را

بيشتر از اينا ازت انتظار داشتم عشقم ....
 

كاش همه چي به همون سادگي كه گفتي تموم ميشد

كاش  اصلا" هيچ وقت  تموم  نميشد  هيچ  وقت .

كاش تو زندگيم هيچي نداشتم و  فقط تو رو داشتم

كاش همه ميدونستن تموم زندگي من تويي اونوقت

شايد هيچ وقت اين طوري زجر نمي كشيدم ...

كاش لااقل يكي مي فهميد از نداشتنت از نشنيدن

صدات از دلتنگي و دوريت چطوردارم داغون ميشم .

ولي افسوس هيچ كس حتي خدا هم نفهميد بعد از تو

 چي به سر من مياد ؛ افسوس كه هيچ كس به

داد دل ديوونه من نرسيد و كسي دركم نكرد ...

هميشه تنها و دل شكسته  ...

      A

(( رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن

ابتداي يک پريشانی است حرفش را نزن

 

آرزو داري که ديگر بر نگردم پيش تو

 

راهمان با اين که طولانيست حرفش را نزن

 

دوست داری بشکنی قلب پريشان مرا

 

دل شکستن کار آسانيست حرفش را نزن

 

خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی

 

اين شکستن نا مسلمانيست حرفش را نزن

 

حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام

 

رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن ))

 
 
سخته تنهايي راه ، سخته بي همنفسي ،چي ميشد يه روز بياد ،اون كه نيست مثل كسي
 
 نظر يادت نره     
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 12:23  توسط سمانه  | 

0000000                       0000000
00000000000000            0000000000000
000000000000000000    000000000000000000
000000000000000000000000000000_______00000
0000000000000000000000000000000___سمانه__0000
0000000000000000000000000000000000__آرش__0000
0000000000000000000000000000000000000______0000
0000000000000000000000000000000000000000___00000
00000000000000000000000000000000000000000_000000
000000000000000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000000000000000000000
0000000000000000000000000000000000000000000000
00000000000000000000000000000000000000000000
0000000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000
000000000000000000000000
00000000000000000000
000000000000000
0000000000
000000
0000
00
0

خیلی دوست دارم عزیزم

/////////////////////..................//////////////////..........///////////////////.........////////////////////

فقط در حد يک لبخند لبت رو قسمت من کن
 اگه خورشيد من نيستي بيا و شمع ام و روشن کن
 
تمناي شرابم نيست يه جرعه آب شريکم باش
 کنار چشمهء رويا يه لحظه خواب شريکم باش
 
غزل خوانم نباش اما به حرفي ساده شادم کن
 اگه ديدي منو بشناس نمي گم يادم کن

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

عشق عشق مي آفريند

عشق زندگي مي بخشد

زندگي رنج به همراه دارد

رنج دلشوره مي آفريند

دلشوره جرات مي بخشد

جرات اعتماد به همراه دارد

اعتماد اميد مي آفريند

اميد زندگي مي بخشد

زندگي عشق مي آفريند

عشق عشق مي آفريند...

............................................................................... 

می خوام که تا ابد عاشق بمونم
می خوام عاشق ترين عاشق بمونم

می خوام يه باغ گل هديه بيارم
می خوام يه کهکشان شعر بسُرايم

می خوام سرخیِ گل های بهار رو
به سرخیِ لب های تو ببازم

می خوام آبیِ دريا های پاک رو
به رنگ آبی چشمات ببازم

می خوام با تو تا اوج قله ی عشق
پر پرواز بگيرم، بر بخيزم

می خوام که تا ابد با تو بمونم
با تو، از عشقِ پاکِ خود بگويم

می خوام تا آخرين نفس بخونم
که می خوام پيش معشوقم بمونم

من مي خوام از تو چشات

غربت شبها رو ببينم

من مي خوام از رو لبات

سرخي گلها رو بچينم

من مي خوام با دل خستم

غم و از دلت برونم

من مي خوام که تا هميشه

تا ابد با تو بمونم

من مي خوام عطر صداتو

به يه باغ گل ببخشم

من مي خوام مثل ستاره

توي شبهات بدرخشم

من مي خوام يه فصل تازه

واسه تو هديه بيارم

من مي خوام شوق بهارو

به خزونت بسپارم

من مي خوام حرمت عشقو

از پرنده ها بپرسم

من مي خوام رو قله عشق

با تو از هيچي نترسم

...............................................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:35  توسط سمانه  | 

من تورا : مثل گل دوست ندارم چون روزی پرپر خواهد شد .

من تورا : مثل دریا دوست ندارم چون روزی خشک خواهد شد .

من تورا : مثل دنیا دوست ندارم چون روزی فنا خواهد شد .

من تورا : مثل کوه دوست ندارم چون روزی محف خواهد شد .

من تورا : مثل شمع دوست ندارم چون روزی از فراقت انقدر اشک خواهد ریخت که از بین خواهد رفت .

من تورا : مثل پروانه دوست ندارم چون شمع روزی از غرور خود پروانه را تبدیل به خاکستر خواهد کرد

من تورا چه بنام که همیشه و تا اخر جاودان بمانی چون عشقت در قلبم جاودانه خواهد بود.

سمانه
............................................................................................................

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود.
 زيبــــــاترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني توبود.
 زيبــــــــــاترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.
زيــــــــباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود.
زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود.
 زيبــــــاترين هديه عمرم محبت توبود .
زيباترين تنهاييم گريه براي توبود .
زيباترين اعترافم عشق توبود
 
 عشق تمنا كن ولي خار نشو 

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن

براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش

 

 

یادته بهم گفتی دوسم داری؟

                                یادته گفتی عاشق منی تا همیشه؟

یادته گفتم آخر تنها میشم یه روزی؟
                          یادته گفتی تنهات نمیذارم به هیچ وجه؟


یادته گفتی همیشه با منی ؟
                           یادته گفتم از یادت میرم آخر؟

یادته گفتی دلت پیش منه واسه همیشه؟
                          یادته گفتم اینا حرفه‌٬ مثل همیشه؟

یادته گفتی دوستم داری تا آخر جون؟
                          یادته گفتم که باورم نمیشه؟

یادته گفتم این عشق تا به کجاست؟
                         یادته گفتی تا نفس با ماست؟

یادته گفتم که باور ندارم ؟
                        یادته گفتی که آره حق داری؟

حالا دیدی که همش حرف بود فقط                        حالا فهمیدی همش ادعا بود

 

فکر کردی خیلی زرنگی حالا بگو ببینم این زیر ۱۲ نفره یا ۱۳ نفر ؟!!!!

 

دوست دارم 

مي تونه يادت بياد اول اون آشناييمون

                              داشتن اون حس خوب و خداييمون

 

          هربار دلم عاشق مي شد عاشق اون كلام تو

                               پر مي كشيد به آسمون وقتي مي شنيد سلامتو

 

           دلدادگيم هربار به تو بيشتر مي شد

                                  انگار ولي چشاي تو هربار ز من دورتر مي شد

 

           يادت مي ياد تموم شدش تموم شادياي من 

                                    رفتي و جا گذاشتي حسرت و براي اين خسته بدن

 

           هرچند دلم شكسته بود ولي بازم تو رو مي خواست

نمي دوني كه رفتنت چه غصه رو جا گذاشت

 

           تا اينكه چند سالي گذشت و ديدمت

                              مهرت بازم به دل نشت،بخشيدمت

 

          ولي ديگه براي من اون يار قبلي نبودي

                               هموني  كه اون قديما قلبمو از من ربودي

 

           لياقت عاشقي رو تو قلب من نمي ديدي

                                  حتي واسم ستاره اي از آسمون نمي چيدي

 

           ديگه نبود تو ذهن تو از من حتي خاطره اي 

                                    اما بازم عاشقتم ، عاشق اين دلدادگي

 

           تموم آرزوم شده ديدن اون ناز چشات

خسته شدم از اين دوري بيا تا بشم فدات

 

           مي خوام بگم كه دوستي رو من با تو احساس ميكنم

                              دوست دارم عاشقي رو كنار تو آغار بكنم

 

          بازم مي گم دوست دارم ، دوست دارم عاشقونه

                               راتس مي شه بهت بگم يه چيزيو بي بهونه

 

           اجازه هست خيال كنم كه تو فقط مال مني

                                  خيال كنم با رفتنت دل منو نمي شكني

 

           رفتن تو براي من فقط باشه يه افسانه 

                                    دوست داشتن و ما حس كنيم كنار هم عاشقانه

 

           كنار تو من حس كنم عاشقي روتو هر نفس

بهت بگم دوست دارم ، عاشقتم همينو بس

 

گفتي منو دوستم داري ما بيشتر
خيال عاشقي داري ما بيشتر
گفتي برام تو اين روزاي غمگين
يه عالمه شادي داري ما بيشتر
دلم ديگه ازت جدا نميشه
از طب عشق تو رها نميشه
گفتي که عاشق مني ما بيشتر
مي خوام فقط خودت باشي هميشه
بيا که بودنت برام عزيزه
دلم شده براي تو يه ريزه
نگاهي که عاشقته هميشه
خزون برات دوباره اشک بريزه
هيچکي تو رو بيشتر از اين نميخواد
ابرايه عشق دنبال تو نمي يان
من نميگم خودت بگو عزيزم
دلت ديگه بيشتر از اين چي ميخواد

منو ببخش

اگه تورو دوست دارم خيلی زياد منو ببخش

اگه تويی اون که فقط دلم ميخواد منو ببخش

منو ببخش اگه شبها ستاره ها رو ميشمارم

منو ببخش اگه  بهت خيلی ميگم دوست دارم

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چينم

منو ببخش اگه شبها فقط تو رو خواب ميبينم 

اگه تورو دوست دارم خيلی زياد منو ببخش

اگه تويی اون که فقط دلم ميخواد منو ببخش 

منو ببخش اگه واسه چشمای تو خيلی کمم

تو يک فرشته ای و من اگه فقط يه آدمم

منو ببخش اگه برات ميميرم و زنده ميشم

اگه با ديوونگی هام پيش تو شرمنده ميشم

منو ببخش اگه همش ميسپارمت دست خدا

اگه پيش غريبه ها بجای تو ميگم شما ...  

اگه تورو دوست دارم خيلی زياد منو ببخش

اگه تويی اون که فقط دلم ميخواد منو ببخش 

منو ببخش من نميخوام تورو به ماه نشون بدم

نشونيت و نه به شب و نه دست آسمون بدم

منو ببخش اگه ميخوام تو رو فقط واسه خودم

ببخش اگه کمم ولی زيادی عاشقت شدم .... 

اگه تورو دوست دارم خيلی زياد منو ببخش

اگه تويی اون که فقط دلم ميخواد منو ببخش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 20:47  توسط سمانه  | 

از سمانه

سالها پیش زمانیکه بچه بودم دو کلاغ در سر شاخه یکی از درختان حیاط لانه داشتند.یک روز سرد زمستان جسد یکی ازآنهارا دیدم که از سرما خشک شده و پایین درخت افتاده بودو کلاغ دیگر کنارش ایستاده و با اندوه نگاهش می کرد.لاشه کلاغ را برداشتم و در کنار همان دخت چال کردم برایم عجیب بود ولی می دیدم بعد ار آن واقعه کلاغ دیگر تمام روز را کنار دیوار و لب پشت بام تنها می نشیند و سر را درون پرها پنهان می کند.دیدنش اندوهگینم می کرد.روزی از پدرم پرسیدم (پدر چرا این کلاغ نمی رود برای خود زوجی دیگر انتخاب کند.پدرم دستی بر سرم کشید گفت:دخترم کلاغها عادت خاصی دارند.یکی از آنها هم این است که بعد ازازبین رفتنجفتشان تا پایان عمر تنها میمانند و جفتی دیگر انتخاب نمی کنند همان روز حس احترامی نسبت به زندگی وفادارانه کلاغها در دلم به وجود آمد.گرچه کلاغ را مظهر پلیدی می دانند ولی من دوست دارم روش همان دو کلاغ را الگوی زندگی من باشد. 

SSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSSS  AAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAA

نه نگاه هوسی

 

تو برام مقدسی

  به وفایم عشق ورزیدی 

به خیالت به امیدت جان بخشیدم

    به وفایت به وجودت عشق ورزیدم

قسم به عهدم که راز داریست

به واژه اعتقاد پایبندم

با تمام نیازم که غمخواریست

به ریشه اعتماد پیوندم

من به نیست روزی که بامنی

تلاش می کنم که به انتظار برسیم

یا تعهد مهری که همدمی

از پاییز می زنم تا که به بار برسیم

من در خلوت خودم به فکر تو

غرور شکنم تا که به بار برسیم

با لبخندی بی ریا به ذکر تو

از پاییز می زنم تا که به بهار برسیم



نمی تونم

 

اون که یه وقتی تنها کسم بود

تنها پناه دله بی کسم بود

تنهام گذاشتو رفت از کنارم

از درد دوریش من بی قرارم

خیال می کردم پیشم می مونه

ترانه عشق واسم می خونه

خیال میکردم یه همزبونه

نمی دونستم نا مهربونه

با اینکه رفته اما هنوزم

از داغ عشقش دارم می سوزم

فکر و خیالش

همش باهامه

هر جا که می رم جلو چشامه

جلو چشامه

دلم می خواد دووم بیارم

رو درد دوریش مرحم بذارم

اما نمیشه راهی ندارم

نمی تونم من طاقت بیارم

 

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 20:2  توسط سمانه  |