چقدر آدمها همدیگر رو زود فراموش میکنند
امروز دلم خیلی گرفته بغض گلوم فشار داده داره خفم میکنه ولی یادت رفت خودت بودی ئباره بهم پیام دادی گفتی بیا

هرشب روی نیمکت های خیس می نشینم به یاد گذشته اما اکنون دیگر تو نیستی .

من و تو
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست
نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد
قصه ی دل می نویسد حاجت گفتار نیست
در آننفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک بر آرم
به گفت وگوی تو خیزم . به جستوجوی تو باشم
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
یادمان باشد
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیــــم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده ی عشـق جـــــز برای دل محبوب دعایـی نکنیـــــــم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشـــــق ز هر بی سرو پایی نکنیـــم
S
A
زندگي رسم خوشايندي است .
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،
پرشي دارد اندازه عشق .
زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند .
زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است .
زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره .
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است .
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست .
خبر رفتن موشك به فضا ،
لمس تنهايي (( ماه )) ،
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر .
*****
زندگي شستن يك بشقاب است .
زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است .
زندگي (( مجذور )) آينه است .
زندگي گل به (( توان )) ابديت ،
زندگي (( ضرب )) زمين د رضربان دل ها،
زندگي (( هندسه )) ساده و يكسان نفس هاست .
A
A N E H
رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم
بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم
یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم
غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم
به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد
عجب از محبت من كه در او اثر ندارد
غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
آخرین شماره معکوس
سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

زخمه های دل
ضربه بر ابن جسم کاهیدم مزن
زخمه بر این قلب رنجورم مرن
عشق آخر کند از بن ریشه ام
منکه خود دیوانه ام گولم مزن

قلبم به ياد تو مي تپد نگاهم تورا مي جويد.
معبودم هنگاميكه زندگيم به شبهاي تيره وتار شباهت داشت، زماني كه مرگ
را از دريچه ديدگانم به خود نزديك ميافتم، عشق تو در آسمان تيره و ظلماني
وجودم طلوع كرد ودرافق مقدس عشق تو زندگي از دست رفته ام راباز يافتم.
وجود تو نگاه تو عشق تو مهر تو هر كدام رشته عمر مرا بدست گرفته و
حلاوت و شيريني به زندگيم بخشيدند .
قلب وجان من:حتي اگر بميرم،ديده و روح من به آرزوي تو زنده خواهد ماند.

کاش از کوی تو يک لحظه گذر می کـــردم
کاش بر چهره تو مستانه نظر می کردم
کاش می شد که فدايت سر و تن می کردم
کــاش اين خــــانه دل زير و زبر می کردم
کاش از لعل و لبت بوسه چوگـــل ميچيدم
کــاش قبل از اجلم روی تو را می ديـدم
کاش کمتر غم هـــجران تـــورا می خوردم
کــاش نزد قدمت خنده کنان می مـردم
کـــــــــاش از چهره گلفام تو می بــوييدم
کاش يک لحظه من از پای تومی بوسيدم
كاش .... كاش .... كاش ....
این روزها لحظه به لحظه پر و خالی می شوم!
دلم دارد می پوسد
آن نگاه غمگین
اين سکوت عذاب آور
ن ا ب و د م می کند
کاش بودی و دستانت می شد لحظه اي برای من
کاش بودی و سرت را می گذاشتی روی پاهایم
دست می کشیدم لای موهایت
همانطور كه گفته بودي نوازش كن
نگاهم می شد تنها برای تو
می رفتیم در وجود هم
آن وقت شاید کمی از این آشفتگیهایم کاسته می شد
این روزها من را چه شده
چرا هی نابود می شوم در خود !
دیشب وقتی به رويا دیدمت،
وقتی صدای گریه هایم پیچید در ثانیه هایم
د ا غ و ن شدم
از این دلتنگي ها ، از این سکوتها ،
از این چشمهایی که بعد از رفتنت
مهمان همیشگیش شده اشک و اشک و اشک ...
ندانستم چه کنم، نمی دانم چه کنم، باید چه کنم،
چرا هیچ کاری نمی توانم بکنم !؟!؟
افسوس و صد هزار افسوس !!
به من تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را ز" ناچاریست گر همه صحبت ما میشوی گاهی آری؟
بازدلم بهانه ات را گرفته است
و دیوانه وار وجودم را زیر و رو می کند تا شاید تو را بیابد
چند وقتی است که گم شده ای
در لابلای تار و پود وجودم
اصلاً خودم شده ای،دلم،روحم،قلبم،چشمم،دستم...
خودِ خودِ من شده ای
با این حال از من دوری
دورتر از ستاره ای که تو آن شب آشنایی برای طلوع عشقمان نشانه کردی
واااااااااای چه دست نیافتنی شده ای
چه دور شده ای از من،چه دور مانده ام من از تو و چه مشتاق ..
آه چه فاصله ای است بین چشمان من و تو
چه دور است بوسه هایت از گونه هایم
وچه سرد است دستانم بی حضور گرمای دستانت
من عاشق دیروزم ومشتاق امروز و دیوانه ی فردا
عاشق حرفهای دیروزت و مشتاق دیدن امروزت و دیوانه ی آغوش فردایت
ای عزیز ترین ، كاش مي شد که دیوانگی فردایت را با تمام وجود حس کنم
ولی حتي اگرهم نیایی باز هم دیوانه ات خواهم بود
دیوانه ی نبودنت، دوریت، کمبود حضورت، نداشتن بوسه هایت....
و شايد دیوانگی نبودنت جنونی کشنده شود برای آغازسفر به نیستی
و من بمانم و حسرت بوسه ات
من بمانم و سردی دستانم
من بمانم و .....

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...
تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ...
لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...
كه از قلبم بر اين صفحه مي چكد
لمس کن گونه هایم را که خيس اشك است و پُر شیار ...
لمس کن لحظه هایم را ...
تویی که نمی داني من كه هستم٬
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن ...
من از تو دل نمی برم اگر چه از تو دل خورم
به خاطرات بسپرم اگر چه گفته ای تو را
هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام
به خاطرت شکسته ام منی که در جوانیم
تو در سراب آینه شبانه خنده می کني
خودت برنده می کني منه شکست داده را
نیامدی و سالها نگه به جاده دوختم
چه عاشقانه سوختم بیا ببین که بی تو من
رفیق روزهای خوب رفیق خوبه روزها
همیشه در هنوزها همیشه ماندگار من
صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی
بدون من شناختي به لحظه ای که عشق را

كاش همه چي به همون سادگي كه گفتي تموم ميشد
كاش اصلا" هيچ وقت تموم نميشد هيچ وقت .
كاش تو زندگيم هيچي نداشتم و فقط تو رو داشتم
كاش همه ميدونستن تموم زندگي من تويي اونوقت
شايد هيچ وقت اين طوري زجر نمي كشيدم ...
كاش لااقل يكي مي فهميد از نداشتنت از نشنيدن
صدات از دلتنگي و دوريت چطوردارم داغون ميشم .
ولي افسوس هيچ كس حتي خدا هم نفهميد بعد از تو
چي به سر من مياد ؛ افسوس كه هيچ كس به
داد دل ديوونه من نرسيد و كسي دركم نكرد ...
هميشه تنها و دل شكسته ...
A
(( رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن
ابتداي يک پريشانی است حرفش را نزن
آرزو داري که ديگر بر نگردم پيش تو
راهمان با اين که طولانيست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پريشان مرا
دل شکستن کار آسانيست حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی
اين شکستن نا مسلمانيست حرفش را نزن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام
رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن ))
نظر يادت نره 